میرحسین موسوی: بنده ابایی ندارم که یکی از شهدایی باشم که مردم بعد از انتخابات در راه مطالبات به حق دینی و ملی خود تقدیم کردند و خون من رنگین تر از آن شهدا نیست.



۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

تجدیدمیثاق با سید مظلوم ایران


ماههاست که روی آرامش ندیده ایم و میدانم که تو بیشتر از ما در این مهلکه ی ظالمانه سختی کشیده ای.
امروز وقتی به آنچه بر ما گذشت مینگرم بیشتر به منشور حقوق شهروندی که مبنای اولین میثاق نامه مان با تو بود ایمان میاورم و به باورهای سبز همه ی ایرانیانی که دست بیعت به سویت دراز کردند.
همان منشوری که در آن:
- استقرار قانون و اجرای آن در مطابقت با موازین حقوق بشر
- احترام به حریم خصوصی افراد
- تاکید بر مطبوعات و رسانه های مستقل و جلوگیری از سانسور
- به رسمیت شناختن حقوق اقلیت سیاسی برای رقابت یا مخالفت
- ممنوعیت اعمال شکنجه
- دفاع از حقوق زنان و جلوگیری از تبعیض جنسیتی
- دفاع از فعالیتهای مستقل دانشجویی و دانش آموزی


هدف تو و امید ما بود برای گام نهادن در میدان نابرابر انتخابات
وچه ناجوانمردانه امیدهایمان را به کینه بدل کردند وجوانانی را که در پیام انتخاباتیت چشمه ی جوشان نشاط و خلاقیت و عشق وآزادگی خوانده بودی در سوگ عزیزان و رفیقان نشاندند.
اصلا انگار رقیب هم برای خود منشوری داشت و میثاقی بسته بود با یاران که در صورت پیروزی هرآنچه تو وعده داده ای وارونه عمل کند.
یادم هست جمله ی زیبای مجید مجیدی را که گفته بود:"انتخاب شدن میرحسین لطف خدا به ملت و انتخاب نشدنش لطف خدا به اوست"
و می اندیشم که واقعا اگر خدا لطفش را از تو دریغ میکردو حقیقت واقعه که ریاست جمهوری تو بود عیان میگشت تو میبایست همواره برای عمل به وعده هایت با این قوم الظالمین درگیر باشی و با تو بد تر از آن کنند که با خاتمی کردند.
و چه خوب که خدا هم به تو لطف کرد و هم لطف پنهانش را شامل ملت کرد که اگر نعمت ریاست تو از ملت دریغ شد در عوض موهبت بیداری و خودباوری و جهاد و شهادت در راه آزادی و ظلم ستیزی هدیه ی خدا بود به ملت سبز ایران.
و باز به یاد می آورم عبدالجبار کاکایی را که آن روزها گفته بود: " پایان صبوری شما آغاز امیدواری من است"
و تو که گفته بودی : " آمده ام تا کرامت انسانی را پاس بدارم" و الحق که در این راه پای از عقیده ات عقب نگذاشتی و همسر زینب مرامت هم معلم صبر و وفا و ایمان بود برای آنان که دست از بیعت خویش با تو بر نداشتند.
امروز نمیدانم برجفاهایی که در این ایام بر تو و یارانت روا داشته شد بگریم یا به پاس نهال امیدی که با همت شما در دل ملت جوانه زد و پس از سالها دوباره آیات خدا را در گوشمان زمزمه کرد که : " همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر به دست خودشان" در مقابلتان سر تعظیم فرود آورم.
خالصانه ترین سلامهای مردان وزنان ایران تقدیم حضور سبزتان باد و بدانید ما همچنان بر سر عهدی که با تو بستیم میمانیم و نه با فشارو تهدید و نه با زور و تحقیر از راه سبزمان که امروز به خون به دست عنودان بد گهر از خون عزیزان وطن رنگین شده دست بر نخواهیم داشت.
آنچه در 22 بهمن 57 اتفاق افتاد میتوانست در 22 خرداد 88 به بلوغ و کمال برسد اما اگر به زعم نابخردان و نو کیسگان به قدرت رسیده چنان انحرافی در این انقلاب نهادینه شده که کسی را توان اصلاح آن نیست یکبار دیگر با تو پیمان میبندیم که این نگین سلیمان را از اهریمن باز ستانیم و در راه احقاق حقوقمان بر این عهد پایدار میمانیم.

17بهمن1388

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

رنجنامه فاتح : انشاء الله ده سال دیگر روشن خواهد شد که اینان کیستند و که بودند

دکتر ابوالفضل فاتح رئیس کمیته رسانه و تبلیغات ستاد انتخاباتی مهندس موسوی در آخرین دست نوشته اش به برخی مواضع منتشر نشده مهندس موسوی اشاره کرده است:
روزی که نادرشاه بر سریر قدرت نشست، در تصورش نمی گنجید که روزی کار به جایی خواهد رسید که دستور خواهد داد تا چشمان فرزندش را از حدقه بیرون آورند. روزی که امیر کبیر به صدر اعظمی برگزیده شد، در مخیله ناصر الدین شاه نبود که به دستور او امیر را به قتل خواهند رساند. تاریخ ما پر است از صحنه های حیرت انگیزی که سعایت پیشگان و تملق پیشگان دربار پدید آورده اند. و این منحصر به دربار نبوده که گاه گریبان حلقه های روشنفکران و بیوت علما را نیز گرفته است. کسانی بوده اند که سعایت این و آن را نزد مراجع و علما برده تا شاید رقیبی را از میدان به در برده یا آتش کین و حسدی را فرو نشانند. اما هنر تاریخ آن است که وقتی از رخدادها فاصله گرفته و غبارها فرو می نشیند، حقایق را برملا خواهد کرد. اگر مردم دوران امیر کبیر برای مدتی به دلیل تبلیغات حکومت تصور می کردند که امیر به مرگ طبیعی از دنیا رفته،امروز احدی نیست که نداند حقیقت چه بوده است و شرم نثار چه کسانی است. اگر با امیر چنان شد، اگر با میرزای جنگلی، اسد آبادی، فضل الله، مدرس، مصدق و کاشانی و نواب و شریعتی چنان رفت، همه و همه از سوی جریانات و کسانی بود که ملت ما علیه آنان انقلاب کرد. افسوس بزرگ آنگاه خواهد بود که در نظام جمهوری اسلامی با بزرگان و عزیزان چنان رود که سنت پیشینیان بوده است. شاید بسیاری از مردم حلقه ی نخست مهندس را نشناسند. باقریان، بهزادیان، بهشتی، عرب مازار، بهشتی شیرازی، مومنی و فروزنده و ... نیک اندیشانی هستند که در همه ی سالهای پس از انقلاب بی تمایل به ثروت و شهرت در اندیشه ی خدمت به دین و میهن بوده اند. همراهی آنان با میرحسین نه به ایام انتخابات که به سالهای دوری بر می گردد که هیچکدام بازگشت مهندس به عرصه ی انتخابات را چندان محتمل نمی دانستند. اگر روزی مباحث این عزیزان در محضر مهندس علنی شود، همه خواهند دید که چه دلهای بی قرار خدمت به کشور و انقلاب و چه سرمایه های بزرگی حلقه ی نخست و پاک مهندس بوده اند. آنها نه حلقه ی تملق و دروغ و نه حلقه ی طمع و تطمیع و نه حلقه ی خشونت و تهدید و نه حلقه ی دروغ و تفسیق و نه حلقه ی نیرنگ و تزویر که حلقه ی شرف و صداقت، تقوا و فضیلت و انسانیت و مروت بوده اند. مردمانی به غایت خودساخته و رشید. آنان نظام را به ارزشها و کارکردش پایدار می دانستند و همت خود را مصروف آن کرده بودند نه آنکه نظام و آبروی دین را مصروف خود. طرفه آن که امروز همگی به قهر قدرت، باران تهمت و گوشه ی زندان را تجربه می کنند. البته افسوس بزرگتر، ظلمی است که به مردم منتقد کوچه و خیابان و این عزیزان و شخصیت هایی چون مهندس و خاتمی و سیدحسن و هاشمی و کروبی و صانعی و ...می شود و جانکاهتر آنکه این نه در دوران تباه قاجار و پهلوی که در دوران انقلاب عزیزمان و به نام نظام عزیزی صورت می گیرد که به بهای صدها هزار شهید برای برهم ریختن این سنت های غلط پایه گذاری شده است.


تمسک به شعارهای اسلامی و انقلابی تنها متاع مدعیان برای عرضه به مردم

عزم موسسه یا همان فدک اهل بیت امام و انقلاب را کرده اند

به بسیاری از مدعیان باید حق داد که متمسک به شعارهای اسلامی و انقلابی باشند، چرا که در غیر این صورت متاعی برای عرضه به مردم ندارند؛ نه سابقه ای نه لاحقه ای نه عملکرد افتخار آمیزی و نه علم و هنر و حتی ادبی،اما آنان حق ندارند یک انقلاب را از گذشته و هویت و موسسانش جدا کنند. آنان برای نیل به ترفند خود که همانا مصادره ی انقلاب و نظامی است که در آن سهم نداشته اند، جمهوریت و اسلامیت را توامان نشانه رفته، قانون اساسی را تحریف و با ایجاد دورهای به ظاهر قانونی، مردم را دور زدند. شهیدان بزرگی چون بهشتی و مطهری و حتی امام عظیم الشان را از تربیت فرزندان و اهل بیت و شناخت نزدیکان و همکاران عاجز معرفی کردند و حتی از جماران نگذشتند و عزم موسسه یا همان فدک اهل بیت امام و انقلاب را کردند. و اینک چنان از خویشتن غره اند که پا به وادی پیامبران الهی گذاشته و نستجیربالله آنان را نیز از طعن خود بی نصیب نساخته اند.

انشاء الله ده سال دیگر روشن خواهد شد که اینان کیستند و که بودند و در مقابل دلسوزان واقعی کشور چه سودایی در دل و سر داشته اند. روزی به آقای مهندس موسوی عرض کردم که کشور ما از ماجرای دکتر مصدق و آیت الله کاشانی صرف نظر از آنکه حق به چه میزان و با که بود، بهره ی چندانی نبرد جز آنکه دیکتاتوری شاه سالهای بیشتری بر کشور سایه انداخت. این نگرانی هست که ماجرای شما و حضرت آیت الله خامنه ای نیز تکرار تاریخ شود و در پی آن دشواری ها افزونتر شود. گفت: "من همه ی تلاشم را کرده و می کنم که چنین نشود و هر قدم مثبتی را پاسخ خواهم داد". چند روزی از انتخابات گذشته بود. مهندس را اندیشناک دیدم. پرسیدم، گفت: "هرگاه حقیقت غیر آن باشد که می دانیم، فورا به مردم اعلام خواهم کرد و باکی از آبروی خود ندارم. حتی اگر می دانستم که مسئولان امر تا این اندازه و با این میزان هزینه، به کاندیدای دیگر علاقه دارند، فکر دیگری می کردم". می گفت: "اگر به راهپیمایی می رفتم برای آن بود که در کنار مردمی باشم که تقاضایی جز مطالبه ی مسالمت آمیز حق خود ندارند. بیم دارم که بر آنان بسیار سخت بگیرند. نمی توانم اینجا بنشینم و آنان را تنها رها کنم. شاید حضور ما تندخویان را به ملاحظه وادار کند".
پس از حوادث چند روز نخست پس از انتخابات و دستگیریها و برخوردها و خشونت های حیرت انگیز می گفت:"اگر چنین پیش برود، آینده آبستن تلاطم و بحرانهای سنگین و بسیاری است. جوانان این نسل متفاوتند. اگر بی تدبیری ها و بی مسئولیتی ها ادامه یابد، در آینده بسیاری به دست اندرکاران امروز اعتماد نخواهند کرد.اگر برای ما نیزآبرویی مانده باشد شاید بتوانیم به نفع امام وانقلاب و مردم و در عبور از دشواری های آن روز کمک کنیم. در غیر این صورت بیم است کعه از همه عبور کنند و این نگرانی بسیار بزرگی است".

این شانس بزرگ انقلاب و نظام ماست که رهبران منتقدانش موسوی و خاتمی و کروبی اند

آری این شانس بزرگ انقلاب و نظام ماست که رهبران منتفدانش شخصیت هایی چون موسوی و خاتمی و کروبی اند. شخصیت هایی که دست آخر هر بحران و رخدادی را هر چند بزرگ به نفع انقلاب اسلامی و مردم فیصله می دهند. و افسوس که کسانی به خیال خود و چه بسا به عمد و توطئه می خواهند نعمت بزرگ این مصلحان را از مردم و کشور سلب کنند و آن روز چه بسا اوضاع به دست کسانی همچون خودشان بیافتد که هر چه هزینه ها بیشتر شود، خوشحال تر خواهند بود و بیمی از هزینه های تحمیلی به مردم نخواهند داشت.
به یاد دارم پس از شهادت سید علی موسوی می گفت: "دل من برای انقلاب، مردم و جمهوری اسلامی می سوزد که گرفتار این همه بی تدبیری، دروغ و ظلم شده است. به جای شنیدن صدای مردم و پاسخ منطقی و قانونمند به آنان تعدی می شود. برای خودم آبرویی قائل نیستم. از من می خواهند که مرزبندی هایم را روشن کنم؛ چیزی که بر همگان روشن است. ما را چه به بیگانه ما را چه به معاندان، ما را چه به ساختارشکنی؟ انشاء الله روزی ابعاد توطئه هایی نظیر پاره کردن تصویر حضرت امام و برخی وقایع تلخ عاشورا و ترور و قتل مردم بی دفاع آشکار خواهد شد. بگذار هرچه می خواهند بگویند و بکنند. ما را وابسته و بی دین معرفی کنند،اما خدایی هم هست.آنچه بود و هست سرمایه ای از امام و انقلاب است و فدای آن خواهد شد، ما چیزی نمی خواهیم جز آنچه برای آن انقلاب کرده ایم و این نظام برای تحقق آن بنا شده. راه درست برای تصمیم گیرندگان توجه به حقوق مردم و وفاداری به ارزشهای بنیادی اسلام و انقلاب است نه اتهام افکنی و خشونت و دستگیری و تک صدایی". این کجا و دروغ های رسانه های دروغ کجا. انشاء ا...روزی خواهد رسید که یکایک خبرها و اظهار نظرها در پیشگاه تاریخ مورد مداقه خواهد بود و آن روز بانیان تو لید انبوه دروغ که تا مرز انگلیسی و آمریکایی و اسرائیلی خواندن مهندس و متهم ساختن او به ترور مشکوک و ناجوانمردانه ی خواهر زاده اش پیش رفتند، رسوا و شرمسار خواهند شد.
هر آنچه که در داخل و خارج از سوی هر کس و با هر انگیزه ای بیان می شود، به ناحق منتسب به ایشان می کنند


در این مصاحبه ظاهرا نقل قولی به مهندس نسبت داده شده بود که ایشان گفته، قدرت رهبری پس از انتخابات با ادامه ی حضور مردم در خیابان مهار خواهد شد
با آنکه بسیاری از اعتراضات خودجوش بود، همواره همگان را به پرهیز از خشونت و مراقبت از افتادن در دام آشوب دعوت کردند و در هفده بیانیه ی خود ادب حضور و انتقاد سیاسی را به همگان آموختند و به شدت مراقب سطح مطالبات بودند. همه ی امکان ارتباطی و تشکیلاتی اش با مردم را قطع کردند تا صدایش به درستی شنیده نشود و آنگاه اگر در گوشه و کنار داخل یا خارج با نماد سبز یا به نام سبز موضعی گرفته شد یا عملی انجام شد همه را به نام او نوشتند، حال آنکه در مقابل با همه ی تشکیلات عریض و طویل، خود را از آنچه به نامشان و با لباسشان در خیابان یا زندان بر خلاف قانون و اخلاق و بر علیه مردم انجام می شد، مبرا می دانستند و مسولیتی متقبل نمی شدند و یک سره همه چیز را تکذیب می کردند. با آنکه حلقه ی نخست مهندس افرادی شناخته شده و جریان اصیل سبز مواضع روشن و مشخصی دارد و مهندس دیدگا ههای خود را از طریق بیانیه های رسمی بیان می کند، هر آنچه که در داخل و خارج از سوی هر کس و با هر انگیزه ای بیان می شود، به ناحق منتسب به ایشان می کنند و سپس می خواهند مهندس در برابر هر یک موضع بگیرد با آنکه می دانند نسبتی با مهندس ندارد. حال آن که از صبح تا شام،این سو و آن سو به نام دفاع از دولت و ولایت و حتی اسلام، بی شمار عمل ناصواب صورت می گیرد و کسی هم به خود زحمت تایید و تکذیب نمی دهد که بماند بسیاری را هم تحت حمایت و پوشش قرار می دهند.

کیست که نداند شعار "جمهوری ایرانی" و "نه غزه نه لبنان" و "توهین به رهبری" ربطی به مهندس نداشت

درایام انتخابات و بعد از آن علیرغم مضایق رسانه ای، ایشان و ستاد با هیچ مقام خارجی یا رسانه ی فارسی زبان بیگانه گفت و گو نکردند و بر عکس دیگران، هرگز پیغام و پسغامی نیز به دول خارجی نفرستادند که اگر طی انتخابات دولت را در اختیار بگیرند چه خواهند کرد، اما فتنه گرانی بودند که فتنه گری می کردند و به دروغ چهره ی دیگری از مهندس معرفی می کردند. چه صحنه ها و سایت ها از جمله سایت "انتخاب دهم" که خودشان راه نیانداختند و چه مطالب که خودشان منتشر نکردند و چه شعارها که خودشان سر ندادند و یا نسبت ندادند. کیست که نداند شعار "جمهوری ایرانی" و "نه غزه نه لبنان" و "توهین به اصل ولایت فقیه یا رهبری" ربطی به مهندس نداشت. به عنوان نمونه دیگر یادم هست که مصاحبه ای ساختگی از رییس ستاد آقای دکتر بهزادیان منتشر کردند که گفته است میلیارد ها از این و آن بودجه دریافت کرده، حال آن که کل بودجه ی ستاد به چهار میلیارد تومان نرسید، بودجه ای که در برابر هزینه های رسمی و غیر رسمی رقیب ارزنی هم محسوب نمی شد. یا یادم هست که مهندس از معدود مصاحبه با رسانه های غیر فارسی زبان خارجی، چند روز به انتخابات مصاحبه ی کوتاهی با تایمز لندن داشتند. هنوز که هنوز هست، خط و ربط تایمز در انتخابات ایران برایم روشن نیست. آنها همچون سی ان ان ارتباط وثیقی با ستاد کاندیدای رقیب داشتند. به هر حال در این مصاحبه ظاهرا نقل قولی به مهندس نسبت داده شده بود که ایشان گفته، قدرت رهبری پس از انتخابات با ادامه ی حضور مردم در خیابان مهار خواهد شد. آن را مستمسکی قرار دادند که بگویند ما برای بعد از انتخابات برنامه ای داشته ایم. بعدا نیز این مصاحبه گویا به نظر رهبری معظم انقلاب رسیده بود. یکی دو روز بعد از انتخابات آقای مرندی با من تماس گرفتند و پرسیدند. گفتم چگونه شما باور می کنید که مهندس موسوی چنین بگوید. حتی اگر کسی بخواهد چنین بکند عقل سیاسی اش حکم می کند که چنین نگوید. در همان فضای شلوغ بعد از انتخابات حضوری نیز از آقای مهندس پرسیدم. قویا تکذیب کرد و گفت من را که می شناسی. چرا باید چنین بگویم.

در این چند ماه به اندازه ی بیست سال اشتباه یا ظلم کردند و بدترین چهره از جمهوری اسلامی را معرفی کردند


باز هم می گویم ما به اندازه ی بعضی با هوش نبودیم که تا اینجای مسئله را ببینیم، چرا که در آن مشارکتی نداشتیم


بیانیه تاریخی،بزرگ و مصلحانه ی هفدهم انشاء الله برکاتش روز به روز آشکارتر خواهد شد

می خواهم بگویم همواره کسانی بودند و هستند که بخواهند شکاف ها و بد بینی هایی را دامن بزنند و راه را برای اهداف شوم و استیلا طلبانه ی خود باز نمایند. کسی برنامه ای برای بعد از انتخابات نداشت و ما خود را پیروز طبیعی انتخابات می دانستیم، اما هر روز می شنیدیم که قرار است پس از انتخابات چنین شود و چنان شود و امروز می بینیم که احکام برخی دستگیری ها قبل از انتخابات صادر شده بود. باز هم می گویم ما به اندازه ی بعضی با هوش نبودیم که تا اینجای مسئله را ببینیم، چرا که در آن مشارکتی نداشتیم. آنها نیاز داشتند برای جا انداختن اقدامات خطرناک و تحلیل معیوب خود، شخصیت های موثری را دستگیر کنند تا امکان مدیریت فضا کم شود و سپس صحنه هایی یا اعترافاتی را بسازند و یا آنچنان بر برخی مردم سخت بگیرند که سطح مطالبات بالا رود، شعاری بدهند و یا اقدامی بکنند. حتی از این که احیانا پای معاندی باز شود، ذوق زده شوند که هان دیدید نگفتیم، این همان چیزی است که شما به دنبال آن هستید. و سپس این همه را سند کنند که آری کودتای مخملی در بین بوده و تصمیم بر براندازی ولایت فقیه و جمهوری اسلامی آن هم توسط موسسان آن، عجبا. آری ظلم به نظام ناصواب است، امااین صحنه سازی ها و این خشونت ها و رفتارها و سوء استفاده از قانون، ظلم به مردم و نظام بود نه انتقادها و دلسوزی های شخصیت هایی چون مهندس موسوی. اگر چنان ناجوانمردانه همه چیز و همه کس را نمی پاشاندند، کمترین ناهنجاری در این سو رخ نمی داد کما اینکه در تمام ایام منتهی به انتخابات، صبح تا شام مردم به خیابان ها آمدند و آب از آب تکان نخورد. اما خودشان با آن همه امکانات در این چند ماه به اندازه ی بیست سال اشتباه یا ظلم کردند و بدترین چهره از جمهوری اسلامی را معرفی کردند و یک بار هم یک سوزن به خودشان نزدند.
اوج دلسوزی شخصیت هایی چون مهندس موسوی برای کشور و انقلاب و مردم آنجا هویدا می شود که وقتی می بینند برای باز کردن معبری باید آبروی خود را هزینه کنند، دریغی به میان نمی آورند. پس از صدور بیانیه تاریخی،بزرگ و مصلحانه ی هفدهم که انشاء الله برکاتش روز به روز آشکارتر خواهد شد، می گفت "باید کاری می کردم، این کمترین خواسته هایی بود که می توانستم برای خروج کشوراز بحران بیان کنم. امیدوارم درک شود". گفتم با خدا معامله کردید، گفت "من کسی نیستم، هیچکس. اما امیدوارم خداوند در این خیر و مصلحت مردم و کشور و نظام را قرار دهد. من دلم روشن است به یاری خدا".

مهندس موسوی یکی از مظلوم ترین و تنهاترین مردان انقلاب است
گرچه مهندس در قلوب مردم جای دارد، یکی از مظلوم ترین و تنهاترین مردان انقلاب است. یارانش را گرفته، تشکیلاتش را منهدم،ارتباطاتش را قطع و به هر تهمتی او را رانده اند. اگر صدایش را بشنوی تغییری در آن نمی بینی، جز همان صدای نجیب و امیدوار و آرام که نگران کشور است. او برای خود چیزی نمی خواهد و تنها به مردم می اندیشد. او می گوید: "مردم ما مردمان بسیار خوبی اند. با آنان شفقت کنید. بسیاری از امور بهبود خواهد یافت". انشاء الله در گذر زمان حقایق به تدریج آشکار خواهد شد. چه سانسور و متهمش کنند و چه تحریفش، او سیمای صداقت و نجابت و شرف است و در پهنه ی تاریخ ما به عنوان مصلحی بزرگ و تعیین کننده، پایدار خواهد ماند. حیف است که چنین نسل کشی سیاسی و چنین مهمانکشی هایی به نام نظام جمهوری اسلامی ثبت شود و آنچه با نخست وزیر امام و روسای جمهور بعد و موسسان انقلاب و مردم منتقد رفته است، قصه ی تاریخ شود و سنت های غلط گذشته را تداعی کند. و همینطور حیف است که آبروی مدیریت انقلاب، گرو افراطی گری حلقه هایی شود که جز شرم نمی آفرینند.
امام عظیم الشان، قانون اساسی و نظامی بی آلترناتیو را برای این ملت بزرگ معماری کرد. لذا با وجود انتقادهای وسیع و بعضا جدی تر به نحوه ی اجرای قانون اساسی و مدیریت کشور، هیچ عاقلی دل به نظام دیگری که مورد علاقه ی بیگانگان و غیر موحدان باشد نخواهد بست. اما روشن است که فاصله از مبنای مردمی و آزادیخواه انقلاب اسلامی و بستن باب اصلاح، سرنوشت همین نظام بی آلترناتیو را خدای ناکرده با سعودی ها و عثمانی ها بیوند خواهد زد. مگر تاریخ حکومت های پس از پیامبر اعظم (ص) جز دوره های کوتاهی جز این بوده است؟

نفوذی عمیق و خطرناک صورت پذیرفته است

تا بزرگان و مراجع عظام هستند، تا رهبری انقلاب هستند، تا مهندس موسوی هست، تا خاتمی و کروبی و هاشمی هستند باید فکری کرد

چنان نکنیم که خدای ناکرده حسرت غفلت از امروز بر جای بماند

ترور های ناجوانمردانه و حساب شده ی اخیر در تداوم ترور معنوی شخصیت های ریشه دار به همراه شکاف آفرینیِ هدفمند و پروژه ای در سطوح تعیین کننده و تاثیرگذار، شرایط خطیری را یادآور می شود. نفوذی عمیق و خطرناک صورت پذیرفته است. تا فرصت هست، تا هنوز الفتی هست، تا نسل نخست انقلاب هست، تا هنوز احتمال اجماعی هست، تا خاطره ی همنشینی با امام هست، تا بزرگان و مراجع عظام هستند، تا رهبری انقلاب هستند، تا مهندس موسوی هست، تا خاتمی و کروبی و هاشمی هستند باید فکری کرد. در غیر این صورت، خدای ناکرده حسرت غفلت از امروز بر جای خواهد ماند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

عهدنامه

گرچه رایم گم شد
خون من میماند
لکه ی ننگ شماست
سند غیرت ماست
سبز میرویم باز
در بهاری دیگر
میستانم زشما خاک وطن
و در آن روز به سهراب و ندا میگویم
رای و شهر و وطن از قاتلتان باز ستاندم
وسر عهد بماندم
وآن روز نه دور است
و ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

قصه ای برای مانا کوچولو

ارسال توسط فخرالسادات محتشمی در روزنه :


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

دخترم! مانا کوچولوی نازنین می دونم که این روزها سخت دلتنگ بابا و

مامانی ولی باید فکر کنی اون ها به یک سفر کوتاه رفتن و فعلا قدر مامان

بزرگ و بابابزرگ مهربون رو بدونی تا فردایی که روشنه زودِزود از راه

برسه.

حالا اون اشک ها رو از چشم های قشنگت پاک کن و بیا با هم به یک قصه آشنا

گوش بدیم گلم!

در اون روزهای نه خیلی دور وقتی که مامان و بابای تو کوچولوی نازنین

هنوز چشم به دنیا نگشوده بودن در این دیار دیوی زندگی می کرد که یادش

رفته بود او هم مخلوقی از مخلوقات خداست و باید دل به خدا بده و به بنده

های خدا. دیو قصه ما خودشو به شیطون سپرد و کاراش سیاه و شیطونی شد و

همین باعث شد که روز به روز از آدم خوبا فاصله بگیره و آدم بدا دوروبرشو

بگیرن و حرفای خودشونو از زبون اون بزنن و کاراشونو به دست اون انجام

بدن.

آقا دیوه همه چیزای خوب رو برای خودش و دوروبریاش می خواست و هر کسی رو

که باهاش مخالفت می کرد به اسم خرابکار می انداخت زندون. کم کمک زندون

آقا دیوه پر شد از آدم خوبا که مردم رو دوست داشتن و مردم هم اونا رو

دوست داشتن و آدم بدا که از محبوب بودن اونا خیلی عصبانی بودن حسابی آزار

و اذیتشون می کردن . عزیزکم در و دیوارهای زندان دیو قصه ما پر شد از

خاطراتی که گاهی با ناخن نقش شد تا بعدها ماها و بچه های ما یعنی مامان

بابای تو و دوستاشون بخونن و عبرت بگیرن. خیلی از آدم خوبای قصه ما زیر

شکنجه ها و آزارهای آدم بدا دووم نیاوردن و وقتی فرشته های مهربون خدا

دیدن چقدر بهشون سخت می گذره از آسمون آمدن زمین و اونا رو روی بال

خودشون سوار کردن و بردن پیش خدا تو همون بهشت قشنگش که پر از گل و درخت

و میوه و چیزای خیلی قشنگه.

مردم خوب و مهربون اون دیار و بچه های مسافران بهشت و دوستان اون ها از

این وضع خیلی ناراحت بودن و دلشون می خواست یک کاری بکنن. وقتی خدا به دل

یک مرد مهربون انداخت که بره آقا دیوه رو نصیحت کنه که دست از کارای

بدش برداره و با مردم مهربون باشه، شیطون نذاشت که حرفاش به دل اون

بنشینه و مردم هم که خیلی عصبانی شده بودن راه افتادن تو کوچه و خیابون

و ازش خواستن راهشو بکشه از شهر اونا بره به جایی که شرش به مردم نرسه.

وقتی همه مردم دستاشونو تو دست هم گذاشتن و هم کلام شدن، زورشون هم زیاد

شد و تونستن آقا دیوه رو بیرونش کنن.

آره مانا کوچولو مامان بزرگ و بابابزرگ تو دیوه رو بیرون کردن و راه

افتادن به طرف زندان شهر تا همه آدم خوبا رو آزاد کنن و قرار گذاشتن که

دیگه اجازه ندن خوب ها برن زندون و بدها اختیاردار مردم بشن. و درو دیوار

شهر پر شدا ز خاطره نبشته های شیرین و باغ های اون شهر دوباره پرگل و پر

میوه شدن و دلای مردم با هم مهربون بود مهربون تر شد و ...

حالا سی و یک سال از اون روزهای خوب و اون خاطرات قشنگ می گذره اما ...

خانوم کوچولو حالا تو چشماتو هم بذار تا خوابت ببره . من هیچ دلم نمی

خواد وقتی که به قسمت تلخ قصه می رسیم، چشمای گریونتو ببینم نازنین .

چشمای تو نواده ایران پس از انقلاب رو که پدر و مادرت و خیلی از

دوستاشون امروز به جرم سبز بودن دربندند. دوست دارم با تو فرشته کوچولو

از خوبی ها و خوشی ها و شیرینی های زندگی بگم . با تو که جرم بزرگت به

دنیا اومدن تو این دوره است که حق و باطل جاشونو عوض کردن و فریب و نیرنگ

دارن آدم بدا رو بزک دوزک کرده جای آدم خوبا قالب می کنن. دلم می خواد

گوش هات بسته باشه وقتی من دارم در دل خود مویه می کنم و فغان می کنم که

چی می خواستیم چی شد. بخواب کوچولو بذار این قسمت قصه رو من برای خودم

تعریف کنم و با روضه ای که می خونم زار بزنم. دل کوچولوی تو تاب شنیدن

قصه های تلخ رو نداره. شادی حق توست گلم. حقی که ازت سلب کردن درست مثل

حق زندگی آرام و امن که از مادر و پدر دربندت سلب کردند.

مانا کوچولو تو با این قصه در آغوش نسل من آرام بگیر و سوار بال های

فرشته ها برو به عالم رویا و لبخند بزن. ما اما اینجا محکوم به پاسخگویی

به نسل دوم و سوم انقلابیم و باید باز هم فریاد کنیم و به همه مقدسات

عالم سوگند بخوریم که آن چه ما می خواستیم این نبود. ما برای استقرار

عدالت در سایه معنویت انقلاب کردیم و برای دست یابی به استقلال و آزادی و

استقرار جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش. و تایید قانون

اساسی و همه آزادی های مصرح در آن که در همان ابتدای پیروزی انقلاب نوشته

شد، شاهد پافشاری ما بر خواسته هامونه. خدایا ما امروز کفاره کدامین گناه

را در این میدان هولناک پرابهام و پرفتنه می پردازیم؟

آه ای ابرهای تیره کنار روید و بگذارید خورشید با همه نورانیتش دیروز ما

را روشن کند و ماه نو در اوج ظلمت شب سیاه با آن نوار نازک هلالی اش بار

دیگر حقانیت ما را بر لوح آسمان تصویر کند. و تو ای اهریمن این نوباوه

گان بددل تلخ اندیش خشونت طلبت را بیاموز که در نبرد با حقیقت همه تجربه

های پیشین را به کار بندند و بدانند که این سو فرزندان راستی جز صداقت و

عشق متاعی برای به میدان آوردن ندارند.

و حالا چشم بر روی این پرده بگشایید: از خون جوانان وطن لاله دمیده وز

قامت سرو قدشان سرو دمیده

و یادتان بماند که خاک عزیز وطن سیراب است از خون فرزندانش و حالا که

بهار نزدیک است و زمین را رستنی دوباره می باید، می شود سرود صلح و صفا

سرداد و از خدای خوبی ها طلب نعمت و برکت کرد برای این دیار خوبان. و

آرزوی آزادی برای همه فرزندان برومند و عاشق وطن.

کودکان این دیار حق زندگی با شادی و آرامش و امنیت دارند. بیش از این

حقوقشان را سلب نکنید و پدران و مادرانشان کرامت انسانی و آزادی و امنیت

می طلبند، بیش از این دریغ مدارید.



محکومیت یا مدال افتخار

نامه ژیلا بنی یعقوب به قاضی پرونده همسر دربندش

ژیلا بنی یعقوب، همسر بهمن احمدی امویی روزنامه نگاری که از تاریخ 30 خرداد ماه تاکنون در بازداشت به سر می برد و از سوی قاضی شعبه 26 دادگاه انقلاب محکوم به 7سال حبس تعزیری و 34 ضربه شلاق شده است، در نامه ای خطاب به قاضی پرونده نسبت به حکم صادره برای همسرش اعتراض کرده و آن را ناشی از عدم شناخت قاضی از شغل روزنامه نگاری دانسته است.


متن یادداشت بنی یعقوب به نقل از وبلاگ شخصی این روزنامه نگار که او نیز به مدت دو ماه در بند بود، بدین شرح است:

آقای قاضی پیرعباس! شما منتقد بودن را دلیل مجرم بودن بهمن دانسته اید!


آقای قاضی پیرعباس! چند روز پیش همسرم، بهمن (احمدی امویی ) خبر حکمی را که شما برایش صادر کرده بودید، تلفنی از زندان به من داد: "هفت سال و چهارماه حبس تعزیری و 34 ضربه شلاق برای یک روزنامه نگار!"


راستش این روزها شنیدن صدور چنین احکامی از سوی شما و همکارانتان آنقدر عادی شده است که اگر حکمی جز این می دادید ،شگفت زده می شدیم.


عجیب تر اینکه چند هفته قبل از برگزاری دادگاه بهمن، یک دختر جوان که نسبت نزدیکی با او دارد، به من تلفن زد و گفت شنیده است که دادگاه انقلاب به چند نفر از متهم ها حکم برائت داده است. صدایش خیلی نگران بود و گفت :"می ترسم که بهمن هم حکم برائت بگیرد."


پرسیدم :"خب این که نگرانی ندارد"


سرم فریاد زد :"چطور متوجه نیستی که اگر تبرئه بشود آبروی بهمن و همه خانواده می رود؟ وقتی همه زندانی های سیاسی حکم های سنگین می گیرند اگر بهمن تبرئه شود و یا حتی حکم سبک بگیرد، یعنی با بازجوهایش همکاری کرده است، یعنی آن چنان که تا به حال فکر می کردیم بهمن مقاوم و مصمم نبوده است.ن می دانی اگر بهمن حکم سبک بگیرد چقدر در دانشگاه ضایع می شوم . وقتی سعید لیلاز و احمد زید ابادی و عبدالله مومنی چنین احکام سنگینی گرفته اند، هرکس حکم نگیرد ضایع می شود."


کشور عحیبی داریم آقای قاضی! که حکم برائت در آن موجب شرمساری خواهد بود. همسر یکی از زندانی ها نیز که در انتظار صدور حکم شما بود، به شوهرش گفته بود :"وای به حالت! اگر کمتر از شش سال حکم حبس بگیری."


آقای قاضی! وعده انقلابی که پدران ما در سال 57 کردند، این نبود که زندان های طولانی در نظام برآمده از آن موجب افتخار باشد و حکم برائت موجب سرافکندگی.


مجبورم همین جا بگویم یکی از تهدیدهای برخی از بازجوها در زندان برای برخی از زندانی ها این بود: "گر بخواهیم تو را خراب کنیم برایت حکم برائت می گیریم." راستی چه شده است که حتی برخی از بازجوها هم حکم برائت را موجب شرمساری می دانند.


آقای قاضی! من برای شما نامه می نویسم که بگویم حتی یک لحطه از حکمی که به بهمن داده اید تعجب نکردم اما از یک دلیل شما برای مجرم دانستن بهمن شوکه شده ام.


شما می دانید که خانم غیرت، وکیل دلسور بهمن یکی از محورهای دفاعش را از او این قرار داده بود: "موکلم یک روزنامه نگار مستقل و منتقد است. او بنابر وظیفه حرفه ای یک روزنامه نگار نگاهی انتقادی به پدیده ها دارد. به همین دلیل نه فقط در دوره چهار ساله دولت احمدی نژاد در مقالات متعددش برنامه های اقتصادی وی را نقد کرده که او بارها عملکرد رییس جمهور پیشین خاتمی و دولتش را نیز نقد کرده است. بهمن نویسنده کتاب اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی است که بخش هایی از آن به نقد عملکرد دولت مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش اختصاص دارد."


با خبر شدم شما برای محکومیت بهمن همین دفاعیات وکیل مدافعش را مورد استناد قرار داده و نوشته اید: همین که به همه دولت ها انتقاد می کرده نشان می دهد که مغرض است [و لابد مجرم!] (نقل به مضمون )


آقای قاضی پیرعباس! شما واقعا منتقد بودن را دلیل مجرم بودن می گیرید؟ ایا شما می دانید که وظیفه اصلی روزنامه نگاران نظارت بر قدرت و نقد آن است. روزنامه نگار با انداختن روشنایی بر نقاط تاریک جامعه تلاش می کند به اصلاح امور کمک کند. این یک اصل پذیرفته شده و بدیهی در جهان امروز است که اگر جامعه ای به اصل مترقى نقد پای بند نباشد و نقدهاى دیگران را برنتابد، جامعه پویایی نخواهد بود. حتما شما هم بارها جملاتی با این مضمون را شنیده اید که اگر برنتابیدن نقد دیگران تبدیل به فرهنگ یک جامعه شده باشد، آن جامعه مسیری جر تحجر و پسرفت را طی نخواهد کرد.


من نمی خواهم شما را محکوم کنم، حتی نمی خواهم که شما را متهم به بی عدالتی کنم. سالهاست که آموخته ام انسان ها را به راحتی محکوم نکنم، حتی اگر این انسان قاضی پرونده همسرم باشد که حکم سنگین داده است. من می دانم اشکال ریشه ای تر از نحوه نگاه شخص شما به روزنامه نگاران و حرفه روزنامه نگاری است. شما تقصیر زیادی ندارید که ویژگی های شغل روزنامه نگاری را نمی شناسید! سالهاست روزنامه نگاران فریاد می زنند که دادگاه روزنامه نگاران باید با حضور هیئت منصفه مطبوعاتی برگزار شود. با حضور کسانی که جنس کار روزنامه نگاری را می شناسند. انها می دانند که وظیفه حرفه ای یک روزنامه نگار نگاه نقادانه به مسائل است. آنها می دانند در دانشکده های روزنامه نگاری به دانشجویان این رشته آموخته می شود که نگاهی انتقادی به دلتمردان داشته باشند و نه متملقانه.


شاید بگویید اتهام بهمن مطبوعاتی نبود! واقعا نبود آقای قاضی؟ تمام مستنداتی که شما برای محکومیت بهمن به کار برده اید به وظایف حرفه ای بهمن باز می گردد. شما او را به تبانی برعلیه امنیت ملی محکوم کرده اید. تنها دلیل این اتهام سردبیری سایت خرداد نو بوده است. آیا سردبیری یک وب سایت چیزی جز فعالیت مطبوعاتی است؟ تبلیغ علیه نظام، تبانی و توهین به رییس جمهور همه و همه اسامی مختلفی است که این روزها باز پرس های دادگاه انقلاب برای فعالیت های روزنامه نگاری بهمن و سایر روزنامه نگاران زندانی به کار گرفته اند. جز این است؟


آقای قاضی! می دانم اگر صفحه های طولانی را در وصف نقادی و جامعه نقدپذیر سیاه کنم، فایده ای نخواهد داشت چرا که احتمالا خواهید گفت این ها سوغات غرب است.


اما شنیده ام یک انسان کاملا مذهبی هستید. بنابراین در ستایش نقادی جمله معروفی از پیامیر گرامی اسلام را به یاد شما می آورم :"به چهره چاپلوسان و متملقان خاک بپاشید."


به همین دلیل به جای دلیل آوردن از اندیشمندان جهان در ضرورت نقد و نقدپذیری جوامع بخش هایی از جملات یکی از دوستان حوزوی شما را به یادتان می آورم که در وصف نقادی های آقای مصطفی خمینی فرزند رهبر فقید انقلاب نگاشته است:


"ستونهای علم با پیچک نقد جاذبه و طراوت می گیرد، قلب دانش با خون نقد می تپد ساحلهای ناشناخته بحث با کشتی نقد فتح می شود و قانون ظهور اندیشه های برتر در حکومت نقد سامان می پذیرد: مصطفی خمینی همه را نقد می کرد، همه زمینه ها را نقد می کرد و همیشه نقد می کرد. چرا که می دانست نقد، گوهر ذهن بشر است. نقد حد و مرز نمی شناسد(به نقل از سایت اطلاع رسانی حوزه نت )


آقای قاضی !


اگر منتقد بودن یک روزنامه نگار برای شما نشانه غرض ورزی است در دنیای روزنامه نگاری نشانه استقلال و حرفه ای بودن یک روزنامه نگار است. یعنی روزنامه نگاری که رها از همه وابستگی های سیاسی و جناحی سعی می کند وظیفه حرفه ای اش را انجام بدهد. چرا که اویک روزنامه نگار است، یک روزنامه نگار مستقل.



دهه فجر با طعم اعدام

خبر کوتاه بود



اعدامشان کردند


خروش دخترک برخاست


لبش لرزید


دو چشم خسته اش


از اشک پر شد


گریه را سر داد


و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم


چرا اعدامشان کردند ؟


می پرسد ز من با چشم اشک آلود


عزیزم دخترم


آنجا شگفت انگیز دنیایی ست


دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا


طلا : این کیمیای خون انسان ها


خدایی می کند آنجا


شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور


هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست


در آنجا حق و انسان، حرفهایی پوچ و بیهوده ست

در آنجا رهزنی آدمکشی خونریزی آزاد است


و دست و پای آزادی ست در زنجیر


عزیزم دخترم


آنان برای دشمنی با من


برای دشمنی با تو


برای دشمنی با راستی


اعدام شان کردند


و هنگامی که یاران


با سرود زندگی بر لب


به سوی مرگ می رفتند


امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند


به شوق زندگی آواز می خواندند


و تاپایان راه روشن خود با وفا ماندند

عزیزم


پاک کن از چهره اشکت را


ز جا برخیز

تو در من زنده ای


من در تو، ما هرگز نمی میریم


من و تو با هزاران دگر


این راه را دنبال می گیریم


از آن ماست پیروزی


از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی


عزیزم


کار دنیا رو به آبادی ست


و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز


نوید روز آزادی ست








از روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور

نامه محبوبه سادات بهشتی به برادرش دکتر علیرضا بهشتی


روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور:
محبوبه السادات حسینی بهشتی، کوچکترین فرزند شهید بهشتی رنجنامه ای را برای برادر دربندش دکتر علیرضا بهشتی نوشته است. دکتر علیرضا بهشتی در موج وسیع بازداشت های پس از عاشورا دستگیر شده است.


به گزارش کلمه، متن کامل این نامه بدین شرح است:

بسم اله الرحمن الرحیم

آنقدر کوچک بودم که نمی دانستم چرا ولی آنقدر بزرگ بودم که بدانم که آن قامت بلند و مهربان از من دریغ می شود. برادر عزیزتر از جانم آن روزها را می گویم که پدر را بردند و من نمیدانستم که این طلیعه، تجربه جدائی من است از او و سالهای جدایی در راه است.

نمی دانستم که در آغاز راهی ایستاده ام که ابرهای تیره میان من و خورشید فروزان زندگیم را فرا می گیرند و بعد آنچه می ماند مشتی یاد است و حسرت است و آه.

حالا که به فرزندانت می نگرم با خود می گویم چقدر برای تجربه دردناک دوری از تو کوچک اند و تعجب می کنم که چقدر بزرگند وقتی که می دانند و می فهمند چرا. چیزی که من سالها بعد آهسته آهسته در مورد او پی بردم. دانستم که چرا به او راست قامت جاودانه تاریخ گویند. و چرا تو آنقدر عاشقانه به دنبال گرفتن غبار از سر و روی اندیشه های بلندش بودی و هستی.

به راستی تو در این راه تاوان راست قامتی او را می پردازی، و نه تنها تو که همه ما! و مگر همیشه این گونه نبوده در طول این سالهای دوری از او و نداشتن سایه پر مهرش بر سرمان! ومن باز می شناسم عزم راسخ پدرم را و آرامش دریای بیکران روحش را در تو. و تو چقدر به او می مانی: آسمانی، آرام، روشن، عاشق، حق جو و حق مدار. و تو در گذر زمان گام بر می داری برتر و بالاتر از همه هیاهوهای این زمانه بدمدار و پرچم حق جویی پدرم را بر دوش می کشی و الحق آزاده ای هستی دربند. آزاد از تعلق دنیا و قدرت و ثروت. آزاد از هر چیز و همه چیز، الا حق.

آری برادر من و تو و ما بیگانه نیستیم با سیلاب تهمت ها. اما چقدر دردناک است تکرار این زشت گویی های ظالمانه بعد از گذشت سالها: فاین تذهبون!

براستی چرا عبرت سالهای نه چندان دور این قدر زود به فراموشی سپرده می شود؟ چقدر خاطره پدر همچنان بیدار است هنگامی که عاشقانه، بالا، و بلندتر از همه این زشتیها حق را می جست و حق را می گفت.

سایه بلندت همیشه مستدام.

نامه فخراسادات محتشمی پور به حسنی دختر خردسال دکتر بهشتی

نامه ای برای حسنی بهشتی دختر دکتر علیرضا بهشتی
روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور:
چه شیرینی دخترم با آن قامت کوچک و پوست سپید و موهای لخت روشن و با آن لبخند نمکین و اطوارهای کودکانه
چه شیرینی و چه رونقی به زندگی پدر و مادر داده ای . پدر دربند و مادر بی قرار این روزهای تلخ زندگی تان که آرام می گذشت تا آن گاه که پدرت نیز چون میرحسین مهربان و مظلوم خواست که سبزی را برای زندگی همه مردم ایران به ارمغان آورد.
دیروز که برای دیدن تو و مادر صبور و مهربانت آن جاده پیچ در پیچ را پشت سر گذاشتیم و آن کوچه های تنگ را تا پشت امامزاده و آن تکیه قدیمی مشتاقانه طی کردیم، در بدو ورود به خانه تان، در برق چشمان تو همه اسرارت را خواندم. همه اسراری که گاه آن را در دل کوچکت نگاه داشتی و حتی با مادر درمیان نگذاشتی. انگار تصویر کودکی خودم را در چهره معصوم و زیبایت دیدم دخترم. همان دخترک خردسال دیروز که گاهی همراه مادر در جستجوی ردّی از پدر دربندش راهی کوچه و خیابان بود و گاه می سپردندش به خواهرهای بزرگتر تا نامردمی ها از چشمش دور بماند و دل آزرده و مکدر نشود.و حالا من باید نوه ای به سن و سال تو داشته باشم که سردرگوشش بگذارم و قصه های دور را برایش حکایت کنم و یادش بیاورم که در همیشه تاریخ از دیرگاه تا امروز همیشه بدی و خوبی در مقابل هم بوده و جنگیده اند و همیشه حق پیروز بوده حتی اگر به ظاهر شکست بخورد. باید از قصه دیو و پری بگویم و اطمینان دهم که دیوها موجودات ضعیف و حقیری هستند که خیلی زود از پای در می آیند چون کسی دوستشان ندارد و آنان هم دلشان از محبت خالی است. می دانم که سرشت کودکانه تو تاب رنج هیچ پری را ندارد و تاب تحمل غلبه دیو را. دخترکم تاب بیاور پایان داستان شیرین است.


دیروز تا پای در خانه تان گذاشتم عطر مهر و صفای پدرت، فرزند برومند شهید جاوید بهشتی عزیز را با تمام وجود حس کردم هرچند روزهایی است که این خانه از وجود پرمهر او خالی است و من می دانم که یادش پررنگ و شفاف در گوشه گوشه خانه و در اعماق وجود شما اهل بیتش جاری است. و می دانم که قلب تو، مادرت و برادرانت سرشار از اسراری است که تنها فرشتگان مقرب خدا از آن آگاهند. اما من از رازهای مگوی تو و مادرت باخبرم. رازهایی شبیه همه اسرار مادران و دختران خردسال و نوجوان که ناباورانه شب ها و روزهای زیادی را دور از پدر گذرانده اند و خانه شان بدون حضور پدر گرما و فروغ از دست داده و دست های گرم و نوازشگر پدر را جستجو و آرزو می کنند.


حسنی جان عروسکی که دیروزهدیه گرفتی، سخنگوست دخترم. هر چند سخنانش به حس و حال این روزهای تو نزدیک نیست اما او در حد توان اندکش برایت شادی را به ارمغان خواهد آورد. و چه می دانی، شاید سنگ صبورت شود در شب های تنهایی آن گاه که خود را به خواب می زنی تا مادر شب به خیرگویان آخرین بوسه را بر گونه های سرخت بزند و چراغ را خاموش کند و برود در خلوت و تنهایی خود مرثیه سرایی کند و تو ناگهان زیر پتو بغضت می شکند و همه دلتنگی های روزت را بیرون می ریزی. تو در همان لحظه می توانی رز را در آغوش بگیری و با او حرف های دلت را بزنی. همه آن ناگفته هایی که مادر از چشمانت ماهرانه می خواند و سکوت می کند و رنج می برد. رز! چه اسم زیبایی انتخاب کردی برای این عروسک سخنگو. رز، آن هم رزی بی خار!
بی شک همه شاخه گل های عالم در محضر معصومیت کودکانه تو و همه کودکان رنج کشیده و مظلوم، خارهایشان را فرو خواهند ریخت. و این رز بی خار تو در باغچه بهشتی در کنار بقیه شاخه گل های بی خار قرار خواهد گرفت. کاش توان داشتم تا اندکی از پدربزرگ برایت بگویم. برای آن صبور افتخارآفرینی که آماج سخت ترین هجوم های دشمنان حقیقت قرار گرفت و شکوه نکرد. مردی که مردانگی را آموزش می داد و نامردمی ها را طرد می کرد و نامش را در تاریخ ایران عزیز با خونش جاودانه کرد. اما زبان و قلمم قاصر است از تصویر کردنش. این را می گذارم برعهده مادربزرگ و عمو و عمه های خودت دخترک شیرین سخن. اما یادت باشد نام تو یادگار ارجمند یک خدمتگزار است که ریاستش و قدرت مادیش او را در دل ها جای نداد بلکه اخلاقش و نفوذ معنویش همراه با همه خدماتی که به مردم کرد جاودانه اش ساخت. دخترم این روزهای تلخ به سرعت برق و باد می گذرد و تو بار دیگر دست در دست پدر، در علفزارهای سبز همراه با نسیم و زمزمه رود، سرود رهایی را کودکانه فریاد خواهی کرد.


فردای روشن از چشم بر هم زدنی نزدیک تر است دخترم . طاقت بیار و همه کودکانه های تلخت را در گوش رز فریاد کن. عروسک سخنگو مال همین وقت هاست. عروسک سخنگو متعلق به همه فصول است و دوره ها.