ارسال توسط فخرالسادات محتشمی در روزنه :
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
دخترم! مانا کوچولوی نازنین می دونم که این روزها سخت دلتنگ بابا و
مامانی ولی باید فکر کنی اون ها به یک سفر کوتاه رفتن و فعلا قدر مامان
بزرگ و بابابزرگ مهربون رو بدونی تا فردایی که روشنه زودِزود از راه
برسه.
حالا اون اشک ها رو از چشم های قشنگت پاک کن و بیا با هم به یک قصه آشنا
گوش بدیم گلم!
در اون روزهای نه خیلی دور وقتی که مامان و بابای تو کوچولوی نازنین
هنوز چشم به دنیا نگشوده بودن در این دیار دیوی زندگی می کرد که یادش
رفته بود او هم مخلوقی از مخلوقات خداست و باید دل به خدا بده و به بنده
های خدا. دیو قصه ما خودشو به شیطون سپرد و کاراش سیاه و شیطونی شد و
همین باعث شد که روز به روز از آدم خوبا فاصله بگیره و آدم بدا دوروبرشو
بگیرن و حرفای خودشونو از زبون اون بزنن و کاراشونو به دست اون انجام
بدن.
آقا دیوه همه چیزای خوب رو برای خودش و دوروبریاش می خواست و هر کسی رو
که باهاش مخالفت می کرد به اسم خرابکار می انداخت زندون. کم کمک زندون
آقا دیوه پر شد از آدم خوبا که مردم رو دوست داشتن و مردم هم اونا رو
دوست داشتن و آدم بدا که از محبوب بودن اونا خیلی عصبانی بودن حسابی آزار
و اذیتشون می کردن . عزیزکم در و دیوارهای زندان دیو قصه ما پر شد از
خاطراتی که گاهی با ناخن نقش شد تا بعدها ماها و بچه های ما یعنی مامان
بابای تو و دوستاشون بخونن و عبرت بگیرن. خیلی از آدم خوبای قصه ما زیر
شکنجه ها و آزارهای آدم بدا دووم نیاوردن و وقتی فرشته های مهربون خدا
دیدن چقدر بهشون سخت می گذره از آسمون آمدن زمین و اونا رو روی بال
خودشون سوار کردن و بردن پیش خدا تو همون بهشت قشنگش که پر از گل و درخت
و میوه و چیزای خیلی قشنگه.
مردم خوب و مهربون اون دیار و بچه های مسافران بهشت و دوستان اون ها از
این وضع خیلی ناراحت بودن و دلشون می خواست یک کاری بکنن. وقتی خدا به دل
یک مرد مهربون انداخت که بره آقا دیوه رو نصیحت کنه که دست از کارای
بدش برداره و با مردم مهربون باشه، شیطون نذاشت که حرفاش به دل اون
بنشینه و مردم هم که خیلی عصبانی شده بودن راه افتادن تو کوچه و خیابون
و ازش خواستن راهشو بکشه از شهر اونا بره به جایی که شرش به مردم نرسه.
وقتی همه مردم دستاشونو تو دست هم گذاشتن و هم کلام شدن، زورشون هم زیاد
شد و تونستن آقا دیوه رو بیرونش کنن.
آره مانا کوچولو مامان بزرگ و بابابزرگ تو دیوه رو بیرون کردن و راه
افتادن به طرف زندان شهر تا همه آدم خوبا رو آزاد کنن و قرار گذاشتن که
دیگه اجازه ندن خوب ها برن زندون و بدها اختیاردار مردم بشن. و درو دیوار
شهر پر شدا ز خاطره نبشته های شیرین و باغ های اون شهر دوباره پرگل و پر
میوه شدن و دلای مردم با هم مهربون بود مهربون تر شد و ...
حالا سی و یک سال از اون روزهای خوب و اون خاطرات قشنگ می گذره اما ...
خانوم کوچولو حالا تو چشماتو هم بذار تا خوابت ببره . من هیچ دلم نمی
خواد وقتی که به قسمت تلخ قصه می رسیم، چشمای گریونتو ببینم نازنین .
چشمای تو نواده ایران پس از انقلاب رو که پدر و مادرت و خیلی از
دوستاشون امروز به جرم سبز بودن دربندند. دوست دارم با تو فرشته کوچولو
از خوبی ها و خوشی ها و شیرینی های زندگی بگم . با تو که جرم بزرگت به
دنیا اومدن تو این دوره است که حق و باطل جاشونو عوض کردن و فریب و نیرنگ
دارن آدم بدا رو بزک دوزک کرده جای آدم خوبا قالب می کنن. دلم می خواد
گوش هات بسته باشه وقتی من دارم در دل خود مویه می کنم و فغان می کنم که
چی می خواستیم چی شد. بخواب کوچولو بذار این قسمت قصه رو من برای خودم
تعریف کنم و با روضه ای که می خونم زار بزنم. دل کوچولوی تو تاب شنیدن
قصه های تلخ رو نداره. شادی حق توست گلم. حقی که ازت سلب کردن درست مثل
حق زندگی آرام و امن که از مادر و پدر دربندت سلب کردند.
مانا کوچولو تو با این قصه در آغوش نسل من آرام بگیر و سوار بال های
فرشته ها برو به عالم رویا و لبخند بزن. ما اما اینجا محکوم به پاسخگویی
به نسل دوم و سوم انقلابیم و باید باز هم فریاد کنیم و به همه مقدسات
عالم سوگند بخوریم که آن چه ما می خواستیم این نبود. ما برای استقرار
عدالت در سایه معنویت انقلاب کردیم و برای دست یابی به استقلال و آزادی و
استقرار جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش. و تایید قانون
اساسی و همه آزادی های مصرح در آن که در همان ابتدای پیروزی انقلاب نوشته
شد، شاهد پافشاری ما بر خواسته هامونه. خدایا ما امروز کفاره کدامین گناه
را در این میدان هولناک پرابهام و پرفتنه می پردازیم؟
آه ای ابرهای تیره کنار روید و بگذارید خورشید با همه نورانیتش دیروز ما
را روشن کند و ماه نو در اوج ظلمت شب سیاه با آن نوار نازک هلالی اش بار
دیگر حقانیت ما را بر لوح آسمان تصویر کند. و تو ای اهریمن این نوباوه
گان بددل تلخ اندیش خشونت طلبت را بیاموز که در نبرد با حقیقت همه تجربه
های پیشین را به کار بندند و بدانند که این سو فرزندان راستی جز صداقت و
عشق متاعی برای به میدان آوردن ندارند.
و حالا چشم بر روی این پرده بگشایید: از خون جوانان وطن لاله دمیده وز
قامت سرو قدشان سرو دمیده
و یادتان بماند که خاک عزیز وطن سیراب است از خون فرزندانش و حالا که
بهار نزدیک است و زمین را رستنی دوباره می باید، می شود سرود صلح و صفا
سرداد و از خدای خوبی ها طلب نعمت و برکت کرد برای این دیار خوبان. و
آرزوی آزادی برای همه فرزندان برومند و عاشق وطن.
کودکان این دیار حق زندگی با شادی و آرامش و امنیت دارند. بیش از این
حقوقشان را سلب نکنید و پدران و مادرانشان کرامت انسانی و آزادی و امنیت
می طلبند، بیش از این دریغ مدارید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر