نامه ای برای حسنی بهشتی دختر دکتر علیرضا بهشتی
روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور:
چه شیرینی دخترم با آن قامت کوچک و پوست سپید و موهای لخت روشن و با آن لبخند نمکین و اطوارهای کودکانه
چه شیرینی و چه رونقی به زندگی پدر و مادر داده ای . پدر دربند و مادر بی قرار این روزهای تلخ زندگی تان که آرام می گذشت تا آن گاه که پدرت نیز چون میرحسین مهربان و مظلوم خواست که سبزی را برای زندگی همه مردم ایران به ارمغان آورد.
دیروز که برای دیدن تو و مادر صبور و مهربانت آن جاده پیچ در پیچ را پشت سر گذاشتیم و آن کوچه های تنگ را تا پشت امامزاده و آن تکیه قدیمی مشتاقانه طی کردیم، در بدو ورود به خانه تان، در برق چشمان تو همه اسرارت را خواندم. همه اسراری که گاه آن را در دل کوچکت نگاه داشتی و حتی با مادر درمیان نگذاشتی. انگار تصویر کودکی خودم را در چهره معصوم و زیبایت دیدم دخترم. همان دخترک خردسال دیروز که گاهی همراه مادر در جستجوی ردّی از پدر دربندش راهی کوچه و خیابان بود و گاه می سپردندش به خواهرهای بزرگتر تا نامردمی ها از چشمش دور بماند و دل آزرده و مکدر نشود.و حالا من باید نوه ای به سن و سال تو داشته باشم که سردرگوشش بگذارم و قصه های دور را برایش حکایت کنم و یادش بیاورم که در همیشه تاریخ از دیرگاه تا امروز همیشه بدی و خوبی در مقابل هم بوده و جنگیده اند و همیشه حق پیروز بوده حتی اگر به ظاهر شکست بخورد. باید از قصه دیو و پری بگویم و اطمینان دهم که دیوها موجودات ضعیف و حقیری هستند که خیلی زود از پای در می آیند چون کسی دوستشان ندارد و آنان هم دلشان از محبت خالی است. می دانم که سرشت کودکانه تو تاب رنج هیچ پری را ندارد و تاب تحمل غلبه دیو را. دخترکم تاب بیاور پایان داستان شیرین است.
دیروز تا پای در خانه تان گذاشتم عطر مهر و صفای پدرت، فرزند برومند شهید جاوید بهشتی عزیز را با تمام وجود حس کردم هرچند روزهایی است که این خانه از وجود پرمهر او خالی است و من می دانم که یادش پررنگ و شفاف در گوشه گوشه خانه و در اعماق وجود شما اهل بیتش جاری است. و می دانم که قلب تو، مادرت و برادرانت سرشار از اسراری است که تنها فرشتگان مقرب خدا از آن آگاهند. اما من از رازهای مگوی تو و مادرت باخبرم. رازهایی شبیه همه اسرار مادران و دختران خردسال و نوجوان که ناباورانه شب ها و روزهای زیادی را دور از پدر گذرانده اند و خانه شان بدون حضور پدر گرما و فروغ از دست داده و دست های گرم و نوازشگر پدر را جستجو و آرزو می کنند.
حسنی جان عروسکی که دیروزهدیه گرفتی، سخنگوست دخترم. هر چند سخنانش به حس و حال این روزهای تو نزدیک نیست اما او در حد توان اندکش برایت شادی را به ارمغان خواهد آورد. و چه می دانی، شاید سنگ صبورت شود در شب های تنهایی آن گاه که خود را به خواب می زنی تا مادر شب به خیرگویان آخرین بوسه را بر گونه های سرخت بزند و چراغ را خاموش کند و برود در خلوت و تنهایی خود مرثیه سرایی کند و تو ناگهان زیر پتو بغضت می شکند و همه دلتنگی های روزت را بیرون می ریزی. تو در همان لحظه می توانی رز را در آغوش بگیری و با او حرف های دلت را بزنی. همه آن ناگفته هایی که مادر از چشمانت ماهرانه می خواند و سکوت می کند و رنج می برد. رز! چه اسم زیبایی انتخاب کردی برای این عروسک سخنگو. رز، آن هم رزی بی خار!
بی شک همه شاخه گل های عالم در محضر معصومیت کودکانه تو و همه کودکان رنج کشیده و مظلوم، خارهایشان را فرو خواهند ریخت. و این رز بی خار تو در باغچه بهشتی در کنار بقیه شاخه گل های بی خار قرار خواهد گرفت. کاش توان داشتم تا اندکی از پدربزرگ برایت بگویم. برای آن صبور افتخارآفرینی که آماج سخت ترین هجوم های دشمنان حقیقت قرار گرفت و شکوه نکرد. مردی که مردانگی را آموزش می داد و نامردمی ها را طرد می کرد و نامش را در تاریخ ایران عزیز با خونش جاودانه کرد. اما زبان و قلمم قاصر است از تصویر کردنش. این را می گذارم برعهده مادربزرگ و عمو و عمه های خودت دخترک شیرین سخن. اما یادت باشد نام تو یادگار ارجمند یک خدمتگزار است که ریاستش و قدرت مادیش او را در دل ها جای نداد بلکه اخلاقش و نفوذ معنویش همراه با همه خدماتی که به مردم کرد جاودانه اش ساخت. دخترم این روزهای تلخ به سرعت برق و باد می گذرد و تو بار دیگر دست در دست پدر، در علفزارهای سبز همراه با نسیم و زمزمه رود، سرود رهایی را کودکانه فریاد خواهی کرد.
فردای روشن از چشم بر هم زدنی نزدیک تر است دخترم . طاقت بیار و همه کودکانه های تلخت را در گوش رز فریاد کن. عروسک سخنگو مال همین وقت هاست. عروسک سخنگو متعلق به همه فصول است و دوره ها.
روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور:
چه شیرینی دخترم با آن قامت کوچک و پوست سپید و موهای لخت روشن و با آن لبخند نمکین و اطوارهای کودکانه
چه شیرینی و چه رونقی به زندگی پدر و مادر داده ای . پدر دربند و مادر بی قرار این روزهای تلخ زندگی تان که آرام می گذشت تا آن گاه که پدرت نیز چون میرحسین مهربان و مظلوم خواست که سبزی را برای زندگی همه مردم ایران به ارمغان آورد.
دیروز که برای دیدن تو و مادر صبور و مهربانت آن جاده پیچ در پیچ را پشت سر گذاشتیم و آن کوچه های تنگ را تا پشت امامزاده و آن تکیه قدیمی مشتاقانه طی کردیم، در بدو ورود به خانه تان، در برق چشمان تو همه اسرارت را خواندم. همه اسراری که گاه آن را در دل کوچکت نگاه داشتی و حتی با مادر درمیان نگذاشتی. انگار تصویر کودکی خودم را در چهره معصوم و زیبایت دیدم دخترم. همان دخترک خردسال دیروز که گاهی همراه مادر در جستجوی ردّی از پدر دربندش راهی کوچه و خیابان بود و گاه می سپردندش به خواهرهای بزرگتر تا نامردمی ها از چشمش دور بماند و دل آزرده و مکدر نشود.و حالا من باید نوه ای به سن و سال تو داشته باشم که سردرگوشش بگذارم و قصه های دور را برایش حکایت کنم و یادش بیاورم که در همیشه تاریخ از دیرگاه تا امروز همیشه بدی و خوبی در مقابل هم بوده و جنگیده اند و همیشه حق پیروز بوده حتی اگر به ظاهر شکست بخورد. باید از قصه دیو و پری بگویم و اطمینان دهم که دیوها موجودات ضعیف و حقیری هستند که خیلی زود از پای در می آیند چون کسی دوستشان ندارد و آنان هم دلشان از محبت خالی است. می دانم که سرشت کودکانه تو تاب رنج هیچ پری را ندارد و تاب تحمل غلبه دیو را. دخترکم تاب بیاور پایان داستان شیرین است.
دیروز تا پای در خانه تان گذاشتم عطر مهر و صفای پدرت، فرزند برومند شهید جاوید بهشتی عزیز را با تمام وجود حس کردم هرچند روزهایی است که این خانه از وجود پرمهر او خالی است و من می دانم که یادش پررنگ و شفاف در گوشه گوشه خانه و در اعماق وجود شما اهل بیتش جاری است. و می دانم که قلب تو، مادرت و برادرانت سرشار از اسراری است که تنها فرشتگان مقرب خدا از آن آگاهند. اما من از رازهای مگوی تو و مادرت باخبرم. رازهایی شبیه همه اسرار مادران و دختران خردسال و نوجوان که ناباورانه شب ها و روزهای زیادی را دور از پدر گذرانده اند و خانه شان بدون حضور پدر گرما و فروغ از دست داده و دست های گرم و نوازشگر پدر را جستجو و آرزو می کنند.
حسنی جان عروسکی که دیروزهدیه گرفتی، سخنگوست دخترم. هر چند سخنانش به حس و حال این روزهای تو نزدیک نیست اما او در حد توان اندکش برایت شادی را به ارمغان خواهد آورد. و چه می دانی، شاید سنگ صبورت شود در شب های تنهایی آن گاه که خود را به خواب می زنی تا مادر شب به خیرگویان آخرین بوسه را بر گونه های سرخت بزند و چراغ را خاموش کند و برود در خلوت و تنهایی خود مرثیه سرایی کند و تو ناگهان زیر پتو بغضت می شکند و همه دلتنگی های روزت را بیرون می ریزی. تو در همان لحظه می توانی رز را در آغوش بگیری و با او حرف های دلت را بزنی. همه آن ناگفته هایی که مادر از چشمانت ماهرانه می خواند و سکوت می کند و رنج می برد. رز! چه اسم زیبایی انتخاب کردی برای این عروسک سخنگو. رز، آن هم رزی بی خار!
بی شک همه شاخه گل های عالم در محضر معصومیت کودکانه تو و همه کودکان رنج کشیده و مظلوم، خارهایشان را فرو خواهند ریخت. و این رز بی خار تو در باغچه بهشتی در کنار بقیه شاخه گل های بی خار قرار خواهد گرفت. کاش توان داشتم تا اندکی از پدربزرگ برایت بگویم. برای آن صبور افتخارآفرینی که آماج سخت ترین هجوم های دشمنان حقیقت قرار گرفت و شکوه نکرد. مردی که مردانگی را آموزش می داد و نامردمی ها را طرد می کرد و نامش را در تاریخ ایران عزیز با خونش جاودانه کرد. اما زبان و قلمم قاصر است از تصویر کردنش. این را می گذارم برعهده مادربزرگ و عمو و عمه های خودت دخترک شیرین سخن. اما یادت باشد نام تو یادگار ارجمند یک خدمتگزار است که ریاستش و قدرت مادیش او را در دل ها جای نداد بلکه اخلاقش و نفوذ معنویش همراه با همه خدماتی که به مردم کرد جاودانه اش ساخت. دخترم این روزهای تلخ به سرعت برق و باد می گذرد و تو بار دیگر دست در دست پدر، در علفزارهای سبز همراه با نسیم و زمزمه رود، سرود رهایی را کودکانه فریاد خواهی کرد.
فردای روشن از چشم بر هم زدنی نزدیک تر است دخترم . طاقت بیار و همه کودکانه های تلخت را در گوش رز فریاد کن. عروسک سخنگو مال همین وقت هاست. عروسک سخنگو متعلق به همه فصول است و دوره ها.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر