میرحسین موسوی: بنده ابایی ندارم که یکی از شهدایی باشم که مردم بعد از انتخابات در راه مطالبات به حق دینی و ملی خود تقدیم کردند و خون من رنگین تر از آن شهدا نیست.



۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

قصه ای برای مانا کوچولو

ارسال توسط فخرالسادات محتشمی در روزنه :


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

دخترم! مانا کوچولوی نازنین می دونم که این روزها سخت دلتنگ بابا و

مامانی ولی باید فکر کنی اون ها به یک سفر کوتاه رفتن و فعلا قدر مامان

بزرگ و بابابزرگ مهربون رو بدونی تا فردایی که روشنه زودِزود از راه

برسه.

حالا اون اشک ها رو از چشم های قشنگت پاک کن و بیا با هم به یک قصه آشنا

گوش بدیم گلم!

در اون روزهای نه خیلی دور وقتی که مامان و بابای تو کوچولوی نازنین

هنوز چشم به دنیا نگشوده بودن در این دیار دیوی زندگی می کرد که یادش

رفته بود او هم مخلوقی از مخلوقات خداست و باید دل به خدا بده و به بنده

های خدا. دیو قصه ما خودشو به شیطون سپرد و کاراش سیاه و شیطونی شد و

همین باعث شد که روز به روز از آدم خوبا فاصله بگیره و آدم بدا دوروبرشو

بگیرن و حرفای خودشونو از زبون اون بزنن و کاراشونو به دست اون انجام

بدن.

آقا دیوه همه چیزای خوب رو برای خودش و دوروبریاش می خواست و هر کسی رو

که باهاش مخالفت می کرد به اسم خرابکار می انداخت زندون. کم کمک زندون

آقا دیوه پر شد از آدم خوبا که مردم رو دوست داشتن و مردم هم اونا رو

دوست داشتن و آدم بدا که از محبوب بودن اونا خیلی عصبانی بودن حسابی آزار

و اذیتشون می کردن . عزیزکم در و دیوارهای زندان دیو قصه ما پر شد از

خاطراتی که گاهی با ناخن نقش شد تا بعدها ماها و بچه های ما یعنی مامان

بابای تو و دوستاشون بخونن و عبرت بگیرن. خیلی از آدم خوبای قصه ما زیر

شکنجه ها و آزارهای آدم بدا دووم نیاوردن و وقتی فرشته های مهربون خدا

دیدن چقدر بهشون سخت می گذره از آسمون آمدن زمین و اونا رو روی بال

خودشون سوار کردن و بردن پیش خدا تو همون بهشت قشنگش که پر از گل و درخت

و میوه و چیزای خیلی قشنگه.

مردم خوب و مهربون اون دیار و بچه های مسافران بهشت و دوستان اون ها از

این وضع خیلی ناراحت بودن و دلشون می خواست یک کاری بکنن. وقتی خدا به دل

یک مرد مهربون انداخت که بره آقا دیوه رو نصیحت کنه که دست از کارای

بدش برداره و با مردم مهربون باشه، شیطون نذاشت که حرفاش به دل اون

بنشینه و مردم هم که خیلی عصبانی شده بودن راه افتادن تو کوچه و خیابون

و ازش خواستن راهشو بکشه از شهر اونا بره به جایی که شرش به مردم نرسه.

وقتی همه مردم دستاشونو تو دست هم گذاشتن و هم کلام شدن، زورشون هم زیاد

شد و تونستن آقا دیوه رو بیرونش کنن.

آره مانا کوچولو مامان بزرگ و بابابزرگ تو دیوه رو بیرون کردن و راه

افتادن به طرف زندان شهر تا همه آدم خوبا رو آزاد کنن و قرار گذاشتن که

دیگه اجازه ندن خوب ها برن زندون و بدها اختیاردار مردم بشن. و درو دیوار

شهر پر شدا ز خاطره نبشته های شیرین و باغ های اون شهر دوباره پرگل و پر

میوه شدن و دلای مردم با هم مهربون بود مهربون تر شد و ...

حالا سی و یک سال از اون روزهای خوب و اون خاطرات قشنگ می گذره اما ...

خانوم کوچولو حالا تو چشماتو هم بذار تا خوابت ببره . من هیچ دلم نمی

خواد وقتی که به قسمت تلخ قصه می رسیم، چشمای گریونتو ببینم نازنین .

چشمای تو نواده ایران پس از انقلاب رو که پدر و مادرت و خیلی از

دوستاشون امروز به جرم سبز بودن دربندند. دوست دارم با تو فرشته کوچولو

از خوبی ها و خوشی ها و شیرینی های زندگی بگم . با تو که جرم بزرگت به

دنیا اومدن تو این دوره است که حق و باطل جاشونو عوض کردن و فریب و نیرنگ

دارن آدم بدا رو بزک دوزک کرده جای آدم خوبا قالب می کنن. دلم می خواد

گوش هات بسته باشه وقتی من دارم در دل خود مویه می کنم و فغان می کنم که

چی می خواستیم چی شد. بخواب کوچولو بذار این قسمت قصه رو من برای خودم

تعریف کنم و با روضه ای که می خونم زار بزنم. دل کوچولوی تو تاب شنیدن

قصه های تلخ رو نداره. شادی حق توست گلم. حقی که ازت سلب کردن درست مثل

حق زندگی آرام و امن که از مادر و پدر دربندت سلب کردند.

مانا کوچولو تو با این قصه در آغوش نسل من آرام بگیر و سوار بال های

فرشته ها برو به عالم رویا و لبخند بزن. ما اما اینجا محکوم به پاسخگویی

به نسل دوم و سوم انقلابیم و باید باز هم فریاد کنیم و به همه مقدسات

عالم سوگند بخوریم که آن چه ما می خواستیم این نبود. ما برای استقرار

عدالت در سایه معنویت انقلاب کردیم و برای دست یابی به استقلال و آزادی و

استقرار جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش. و تایید قانون

اساسی و همه آزادی های مصرح در آن که در همان ابتدای پیروزی انقلاب نوشته

شد، شاهد پافشاری ما بر خواسته هامونه. خدایا ما امروز کفاره کدامین گناه

را در این میدان هولناک پرابهام و پرفتنه می پردازیم؟

آه ای ابرهای تیره کنار روید و بگذارید خورشید با همه نورانیتش دیروز ما

را روشن کند و ماه نو در اوج ظلمت شب سیاه با آن نوار نازک هلالی اش بار

دیگر حقانیت ما را بر لوح آسمان تصویر کند. و تو ای اهریمن این نوباوه

گان بددل تلخ اندیش خشونت طلبت را بیاموز که در نبرد با حقیقت همه تجربه

های پیشین را به کار بندند و بدانند که این سو فرزندان راستی جز صداقت و

عشق متاعی برای به میدان آوردن ندارند.

و حالا چشم بر روی این پرده بگشایید: از خون جوانان وطن لاله دمیده وز

قامت سرو قدشان سرو دمیده

و یادتان بماند که خاک عزیز وطن سیراب است از خون فرزندانش و حالا که

بهار نزدیک است و زمین را رستنی دوباره می باید، می شود سرود صلح و صفا

سرداد و از خدای خوبی ها طلب نعمت و برکت کرد برای این دیار خوبان. و

آرزوی آزادی برای همه فرزندان برومند و عاشق وطن.

کودکان این دیار حق زندگی با شادی و آرامش و امنیت دارند. بیش از این

حقوقشان را سلب نکنید و پدران و مادرانشان کرامت انسانی و آزادی و امنیت

می طلبند، بیش از این دریغ مدارید.



محکومیت یا مدال افتخار

نامه ژیلا بنی یعقوب به قاضی پرونده همسر دربندش

ژیلا بنی یعقوب، همسر بهمن احمدی امویی روزنامه نگاری که از تاریخ 30 خرداد ماه تاکنون در بازداشت به سر می برد و از سوی قاضی شعبه 26 دادگاه انقلاب محکوم به 7سال حبس تعزیری و 34 ضربه شلاق شده است، در نامه ای خطاب به قاضی پرونده نسبت به حکم صادره برای همسرش اعتراض کرده و آن را ناشی از عدم شناخت قاضی از شغل روزنامه نگاری دانسته است.


متن یادداشت بنی یعقوب به نقل از وبلاگ شخصی این روزنامه نگار که او نیز به مدت دو ماه در بند بود، بدین شرح است:

آقای قاضی پیرعباس! شما منتقد بودن را دلیل مجرم بودن بهمن دانسته اید!


آقای قاضی پیرعباس! چند روز پیش همسرم، بهمن (احمدی امویی ) خبر حکمی را که شما برایش صادر کرده بودید، تلفنی از زندان به من داد: "هفت سال و چهارماه حبس تعزیری و 34 ضربه شلاق برای یک روزنامه نگار!"


راستش این روزها شنیدن صدور چنین احکامی از سوی شما و همکارانتان آنقدر عادی شده است که اگر حکمی جز این می دادید ،شگفت زده می شدیم.


عجیب تر اینکه چند هفته قبل از برگزاری دادگاه بهمن، یک دختر جوان که نسبت نزدیکی با او دارد، به من تلفن زد و گفت شنیده است که دادگاه انقلاب به چند نفر از متهم ها حکم برائت داده است. صدایش خیلی نگران بود و گفت :"می ترسم که بهمن هم حکم برائت بگیرد."


پرسیدم :"خب این که نگرانی ندارد"


سرم فریاد زد :"چطور متوجه نیستی که اگر تبرئه بشود آبروی بهمن و همه خانواده می رود؟ وقتی همه زندانی های سیاسی حکم های سنگین می گیرند اگر بهمن تبرئه شود و یا حتی حکم سبک بگیرد، یعنی با بازجوهایش همکاری کرده است، یعنی آن چنان که تا به حال فکر می کردیم بهمن مقاوم و مصمم نبوده است.ن می دانی اگر بهمن حکم سبک بگیرد چقدر در دانشگاه ضایع می شوم . وقتی سعید لیلاز و احمد زید ابادی و عبدالله مومنی چنین احکام سنگینی گرفته اند، هرکس حکم نگیرد ضایع می شود."


کشور عحیبی داریم آقای قاضی! که حکم برائت در آن موجب شرمساری خواهد بود. همسر یکی از زندانی ها نیز که در انتظار صدور حکم شما بود، به شوهرش گفته بود :"وای به حالت! اگر کمتر از شش سال حکم حبس بگیری."


آقای قاضی! وعده انقلابی که پدران ما در سال 57 کردند، این نبود که زندان های طولانی در نظام برآمده از آن موجب افتخار باشد و حکم برائت موجب سرافکندگی.


مجبورم همین جا بگویم یکی از تهدیدهای برخی از بازجوها در زندان برای برخی از زندانی ها این بود: "گر بخواهیم تو را خراب کنیم برایت حکم برائت می گیریم." راستی چه شده است که حتی برخی از بازجوها هم حکم برائت را موجب شرمساری می دانند.


آقای قاضی! من برای شما نامه می نویسم که بگویم حتی یک لحطه از حکمی که به بهمن داده اید تعجب نکردم اما از یک دلیل شما برای مجرم دانستن بهمن شوکه شده ام.


شما می دانید که خانم غیرت، وکیل دلسور بهمن یکی از محورهای دفاعش را از او این قرار داده بود: "موکلم یک روزنامه نگار مستقل و منتقد است. او بنابر وظیفه حرفه ای یک روزنامه نگار نگاهی انتقادی به پدیده ها دارد. به همین دلیل نه فقط در دوره چهار ساله دولت احمدی نژاد در مقالات متعددش برنامه های اقتصادی وی را نقد کرده که او بارها عملکرد رییس جمهور پیشین خاتمی و دولتش را نیز نقد کرده است. بهمن نویسنده کتاب اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی است که بخش هایی از آن به نقد عملکرد دولت مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش اختصاص دارد."


با خبر شدم شما برای محکومیت بهمن همین دفاعیات وکیل مدافعش را مورد استناد قرار داده و نوشته اید: همین که به همه دولت ها انتقاد می کرده نشان می دهد که مغرض است [و لابد مجرم!] (نقل به مضمون )


آقای قاضی پیرعباس! شما واقعا منتقد بودن را دلیل مجرم بودن می گیرید؟ ایا شما می دانید که وظیفه اصلی روزنامه نگاران نظارت بر قدرت و نقد آن است. روزنامه نگار با انداختن روشنایی بر نقاط تاریک جامعه تلاش می کند به اصلاح امور کمک کند. این یک اصل پذیرفته شده و بدیهی در جهان امروز است که اگر جامعه ای به اصل مترقى نقد پای بند نباشد و نقدهاى دیگران را برنتابد، جامعه پویایی نخواهد بود. حتما شما هم بارها جملاتی با این مضمون را شنیده اید که اگر برنتابیدن نقد دیگران تبدیل به فرهنگ یک جامعه شده باشد، آن جامعه مسیری جر تحجر و پسرفت را طی نخواهد کرد.


من نمی خواهم شما را محکوم کنم، حتی نمی خواهم که شما را متهم به بی عدالتی کنم. سالهاست که آموخته ام انسان ها را به راحتی محکوم نکنم، حتی اگر این انسان قاضی پرونده همسرم باشد که حکم سنگین داده است. من می دانم اشکال ریشه ای تر از نحوه نگاه شخص شما به روزنامه نگاران و حرفه روزنامه نگاری است. شما تقصیر زیادی ندارید که ویژگی های شغل روزنامه نگاری را نمی شناسید! سالهاست روزنامه نگاران فریاد می زنند که دادگاه روزنامه نگاران باید با حضور هیئت منصفه مطبوعاتی برگزار شود. با حضور کسانی که جنس کار روزنامه نگاری را می شناسند. انها می دانند که وظیفه حرفه ای یک روزنامه نگار نگاه نقادانه به مسائل است. آنها می دانند در دانشکده های روزنامه نگاری به دانشجویان این رشته آموخته می شود که نگاهی انتقادی به دلتمردان داشته باشند و نه متملقانه.


شاید بگویید اتهام بهمن مطبوعاتی نبود! واقعا نبود آقای قاضی؟ تمام مستنداتی که شما برای محکومیت بهمن به کار برده اید به وظایف حرفه ای بهمن باز می گردد. شما او را به تبانی برعلیه امنیت ملی محکوم کرده اید. تنها دلیل این اتهام سردبیری سایت خرداد نو بوده است. آیا سردبیری یک وب سایت چیزی جز فعالیت مطبوعاتی است؟ تبلیغ علیه نظام، تبانی و توهین به رییس جمهور همه و همه اسامی مختلفی است که این روزها باز پرس های دادگاه انقلاب برای فعالیت های روزنامه نگاری بهمن و سایر روزنامه نگاران زندانی به کار گرفته اند. جز این است؟


آقای قاضی! می دانم اگر صفحه های طولانی را در وصف نقادی و جامعه نقدپذیر سیاه کنم، فایده ای نخواهد داشت چرا که احتمالا خواهید گفت این ها سوغات غرب است.


اما شنیده ام یک انسان کاملا مذهبی هستید. بنابراین در ستایش نقادی جمله معروفی از پیامیر گرامی اسلام را به یاد شما می آورم :"به چهره چاپلوسان و متملقان خاک بپاشید."


به همین دلیل به جای دلیل آوردن از اندیشمندان جهان در ضرورت نقد و نقدپذیری جوامع بخش هایی از جملات یکی از دوستان حوزوی شما را به یادتان می آورم که در وصف نقادی های آقای مصطفی خمینی فرزند رهبر فقید انقلاب نگاشته است:


"ستونهای علم با پیچک نقد جاذبه و طراوت می گیرد، قلب دانش با خون نقد می تپد ساحلهای ناشناخته بحث با کشتی نقد فتح می شود و قانون ظهور اندیشه های برتر در حکومت نقد سامان می پذیرد: مصطفی خمینی همه را نقد می کرد، همه زمینه ها را نقد می کرد و همیشه نقد می کرد. چرا که می دانست نقد، گوهر ذهن بشر است. نقد حد و مرز نمی شناسد(به نقل از سایت اطلاع رسانی حوزه نت )


آقای قاضی !


اگر منتقد بودن یک روزنامه نگار برای شما نشانه غرض ورزی است در دنیای روزنامه نگاری نشانه استقلال و حرفه ای بودن یک روزنامه نگار است. یعنی روزنامه نگاری که رها از همه وابستگی های سیاسی و جناحی سعی می کند وظیفه حرفه ای اش را انجام بدهد. چرا که اویک روزنامه نگار است، یک روزنامه نگار مستقل.



دهه فجر با طعم اعدام

خبر کوتاه بود



اعدامشان کردند


خروش دخترک برخاست


لبش لرزید


دو چشم خسته اش


از اشک پر شد


گریه را سر داد


و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم


چرا اعدامشان کردند ؟


می پرسد ز من با چشم اشک آلود


عزیزم دخترم


آنجا شگفت انگیز دنیایی ست


دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا


طلا : این کیمیای خون انسان ها


خدایی می کند آنجا


شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور


هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست


در آنجا حق و انسان، حرفهایی پوچ و بیهوده ست

در آنجا رهزنی آدمکشی خونریزی آزاد است


و دست و پای آزادی ست در زنجیر


عزیزم دخترم


آنان برای دشمنی با من


برای دشمنی با تو


برای دشمنی با راستی


اعدام شان کردند


و هنگامی که یاران


با سرود زندگی بر لب


به سوی مرگ می رفتند


امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند


به شوق زندگی آواز می خواندند


و تاپایان راه روشن خود با وفا ماندند

عزیزم


پاک کن از چهره اشکت را


ز جا برخیز

تو در من زنده ای


من در تو، ما هرگز نمی میریم


من و تو با هزاران دگر


این راه را دنبال می گیریم


از آن ماست پیروزی


از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی


عزیزم


کار دنیا رو به آبادی ست


و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز


نوید روز آزادی ست








از روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور

نامه محبوبه سادات بهشتی به برادرش دکتر علیرضا بهشتی


روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور:
محبوبه السادات حسینی بهشتی، کوچکترین فرزند شهید بهشتی رنجنامه ای را برای برادر دربندش دکتر علیرضا بهشتی نوشته است. دکتر علیرضا بهشتی در موج وسیع بازداشت های پس از عاشورا دستگیر شده است.


به گزارش کلمه، متن کامل این نامه بدین شرح است:

بسم اله الرحمن الرحیم

آنقدر کوچک بودم که نمی دانستم چرا ولی آنقدر بزرگ بودم که بدانم که آن قامت بلند و مهربان از من دریغ می شود. برادر عزیزتر از جانم آن روزها را می گویم که پدر را بردند و من نمیدانستم که این طلیعه، تجربه جدائی من است از او و سالهای جدایی در راه است.

نمی دانستم که در آغاز راهی ایستاده ام که ابرهای تیره میان من و خورشید فروزان زندگیم را فرا می گیرند و بعد آنچه می ماند مشتی یاد است و حسرت است و آه.

حالا که به فرزندانت می نگرم با خود می گویم چقدر برای تجربه دردناک دوری از تو کوچک اند و تعجب می کنم که چقدر بزرگند وقتی که می دانند و می فهمند چرا. چیزی که من سالها بعد آهسته آهسته در مورد او پی بردم. دانستم که چرا به او راست قامت جاودانه تاریخ گویند. و چرا تو آنقدر عاشقانه به دنبال گرفتن غبار از سر و روی اندیشه های بلندش بودی و هستی.

به راستی تو در این راه تاوان راست قامتی او را می پردازی، و نه تنها تو که همه ما! و مگر همیشه این گونه نبوده در طول این سالهای دوری از او و نداشتن سایه پر مهرش بر سرمان! ومن باز می شناسم عزم راسخ پدرم را و آرامش دریای بیکران روحش را در تو. و تو چقدر به او می مانی: آسمانی، آرام، روشن، عاشق، حق جو و حق مدار. و تو در گذر زمان گام بر می داری برتر و بالاتر از همه هیاهوهای این زمانه بدمدار و پرچم حق جویی پدرم را بر دوش می کشی و الحق آزاده ای هستی دربند. آزاد از تعلق دنیا و قدرت و ثروت. آزاد از هر چیز و همه چیز، الا حق.

آری برادر من و تو و ما بیگانه نیستیم با سیلاب تهمت ها. اما چقدر دردناک است تکرار این زشت گویی های ظالمانه بعد از گذشت سالها: فاین تذهبون!

براستی چرا عبرت سالهای نه چندان دور این قدر زود به فراموشی سپرده می شود؟ چقدر خاطره پدر همچنان بیدار است هنگامی که عاشقانه، بالا، و بلندتر از همه این زشتیها حق را می جست و حق را می گفت.

سایه بلندت همیشه مستدام.

نامه فخراسادات محتشمی پور به حسنی دختر خردسال دکتر بهشتی

نامه ای برای حسنی بهشتی دختر دکتر علیرضا بهشتی
روزنه وبلاگ شخصی فخرالسادات محتشمی پور:
چه شیرینی دخترم با آن قامت کوچک و پوست سپید و موهای لخت روشن و با آن لبخند نمکین و اطوارهای کودکانه
چه شیرینی و چه رونقی به زندگی پدر و مادر داده ای . پدر دربند و مادر بی قرار این روزهای تلخ زندگی تان که آرام می گذشت تا آن گاه که پدرت نیز چون میرحسین مهربان و مظلوم خواست که سبزی را برای زندگی همه مردم ایران به ارمغان آورد.
دیروز که برای دیدن تو و مادر صبور و مهربانت آن جاده پیچ در پیچ را پشت سر گذاشتیم و آن کوچه های تنگ را تا پشت امامزاده و آن تکیه قدیمی مشتاقانه طی کردیم، در بدو ورود به خانه تان، در برق چشمان تو همه اسرارت را خواندم. همه اسراری که گاه آن را در دل کوچکت نگاه داشتی و حتی با مادر درمیان نگذاشتی. انگار تصویر کودکی خودم را در چهره معصوم و زیبایت دیدم دخترم. همان دخترک خردسال دیروز که گاهی همراه مادر در جستجوی ردّی از پدر دربندش راهی کوچه و خیابان بود و گاه می سپردندش به خواهرهای بزرگتر تا نامردمی ها از چشمش دور بماند و دل آزرده و مکدر نشود.و حالا من باید نوه ای به سن و سال تو داشته باشم که سردرگوشش بگذارم و قصه های دور را برایش حکایت کنم و یادش بیاورم که در همیشه تاریخ از دیرگاه تا امروز همیشه بدی و خوبی در مقابل هم بوده و جنگیده اند و همیشه حق پیروز بوده حتی اگر به ظاهر شکست بخورد. باید از قصه دیو و پری بگویم و اطمینان دهم که دیوها موجودات ضعیف و حقیری هستند که خیلی زود از پای در می آیند چون کسی دوستشان ندارد و آنان هم دلشان از محبت خالی است. می دانم که سرشت کودکانه تو تاب رنج هیچ پری را ندارد و تاب تحمل غلبه دیو را. دخترکم تاب بیاور پایان داستان شیرین است.


دیروز تا پای در خانه تان گذاشتم عطر مهر و صفای پدرت، فرزند برومند شهید جاوید بهشتی عزیز را با تمام وجود حس کردم هرچند روزهایی است که این خانه از وجود پرمهر او خالی است و من می دانم که یادش پررنگ و شفاف در گوشه گوشه خانه و در اعماق وجود شما اهل بیتش جاری است. و می دانم که قلب تو، مادرت و برادرانت سرشار از اسراری است که تنها فرشتگان مقرب خدا از آن آگاهند. اما من از رازهای مگوی تو و مادرت باخبرم. رازهایی شبیه همه اسرار مادران و دختران خردسال و نوجوان که ناباورانه شب ها و روزهای زیادی را دور از پدر گذرانده اند و خانه شان بدون حضور پدر گرما و فروغ از دست داده و دست های گرم و نوازشگر پدر را جستجو و آرزو می کنند.


حسنی جان عروسکی که دیروزهدیه گرفتی، سخنگوست دخترم. هر چند سخنانش به حس و حال این روزهای تو نزدیک نیست اما او در حد توان اندکش برایت شادی را به ارمغان خواهد آورد. و چه می دانی، شاید سنگ صبورت شود در شب های تنهایی آن گاه که خود را به خواب می زنی تا مادر شب به خیرگویان آخرین بوسه را بر گونه های سرخت بزند و چراغ را خاموش کند و برود در خلوت و تنهایی خود مرثیه سرایی کند و تو ناگهان زیر پتو بغضت می شکند و همه دلتنگی های روزت را بیرون می ریزی. تو در همان لحظه می توانی رز را در آغوش بگیری و با او حرف های دلت را بزنی. همه آن ناگفته هایی که مادر از چشمانت ماهرانه می خواند و سکوت می کند و رنج می برد. رز! چه اسم زیبایی انتخاب کردی برای این عروسک سخنگو. رز، آن هم رزی بی خار!
بی شک همه شاخه گل های عالم در محضر معصومیت کودکانه تو و همه کودکان رنج کشیده و مظلوم، خارهایشان را فرو خواهند ریخت. و این رز بی خار تو در باغچه بهشتی در کنار بقیه شاخه گل های بی خار قرار خواهد گرفت. کاش توان داشتم تا اندکی از پدربزرگ برایت بگویم. برای آن صبور افتخارآفرینی که آماج سخت ترین هجوم های دشمنان حقیقت قرار گرفت و شکوه نکرد. مردی که مردانگی را آموزش می داد و نامردمی ها را طرد می کرد و نامش را در تاریخ ایران عزیز با خونش جاودانه کرد. اما زبان و قلمم قاصر است از تصویر کردنش. این را می گذارم برعهده مادربزرگ و عمو و عمه های خودت دخترک شیرین سخن. اما یادت باشد نام تو یادگار ارجمند یک خدمتگزار است که ریاستش و قدرت مادیش او را در دل ها جای نداد بلکه اخلاقش و نفوذ معنویش همراه با همه خدماتی که به مردم کرد جاودانه اش ساخت. دخترم این روزهای تلخ به سرعت برق و باد می گذرد و تو بار دیگر دست در دست پدر، در علفزارهای سبز همراه با نسیم و زمزمه رود، سرود رهایی را کودکانه فریاد خواهی کرد.


فردای روشن از چشم بر هم زدنی نزدیک تر است دخترم . طاقت بیار و همه کودکانه های تلخت را در گوش رز فریاد کن. عروسک سخنگو مال همین وقت هاست. عروسک سخنگو متعلق به همه فصول است و دوره ها.